تبليغاتX
ما و فرهنک متعالی

ما و فرهنک متعالی

فرهنگی و اجتماعی

نيکپی ها در گذرگاه تاریخ

                                                                                                              

                                                      تقديم به :

ارباب حاجي محمد سنا، ميرعلم خان، صاحب نظرخان، استاد حيدرقلی خان، چنگيزخان، استاد جويا و همه نيکپی های نيک انديش و آزاده.

 

نيکپی ها در گذرگاه تاریخ

     افغانستان مانند فراز و فرود کوه های بلند و دره های عمیق خویش، تاریخ پر از فراز و فرود دارد. تاثیر مستقیم و مشهود جغرافیا را بر تاریخ در همین منطقه میتوان مطالعه کرد.

    جهانگشایان می باییست به خاطر تسخیر این سرزمین ویا رسیدن به سرزمین افسانوی هند از خوان هفتم افغانستان می گذشتند؛ که در این صورت مصایب بیشماری بجا می ماند.

     در یکی از مقاطع حساس و مهم تاریخ، یکی از دودمان های نام آور این سرزمین (نپکی ها) شکست سختی را در یک آزمون بزرگ متحمل شدند که در بیش از یکهزارو چهار صد سال آتی تاوان آن را می پردازند. این قوم یکی از داغدیده ترین اقوام در تاریخ افغانستان اند که روزگاری بر اوج عزت و سرافرازی در شمال و جنوب هندوکش حکومت می کردند. وحالا این دودمان فراموش شده در شمال هندوکش که به خاطر حفاظت از گزند  حوادث در دره های  دشوار گذار دره شکاری و حوالی آن پناه برده بودند، زندگی دارند و شايد به خاطر همان طعم تلخ شکست، راه ستيزه جو ترين شعبه اسلامی (شيعه اسماعيليه) را برگزيده اند.

     عواملی چند، چون انتساب به قوم هزاره، گرايش به مذهب اسماعيليه ، طبيعت خشن دره شکاری  و عدم زمينه های کار و پيشرفت، گره  های کوری  بر سرنوشت اين قوم انداخت. و اين دودمان  را در انزوا و فراموشی برد. چنانکه تا روزگار ما اين مردم از اشتراک در سرنوشت سیاسی و دستیابی به ابتدایی ترین خدمات اجتماعی محروم بوده اند.

        همين اکنون 60 تا 67 هزار از قوم نيک پی در 135 دهکده در ساحه يی که با سمنگان در شمال، غوربند درجنوب، ولسوالی تاله و برفک در غرب و دوشی در شمال محدود است، زندگی دارند. و تعدادی ديگر از اين قوم در غوربند، خان آباد، میدان شهر وکابل نيز بسر می برند. من روز پنجشنبه 25 سرطان 1388 خورشيدی با عده ای از بزرگان این قوم دیدار داشتم که معلومات فوق را آنها ارائه کردند.  آنها درباره سرگذشت قوم خويش چنين حکايه کردند:

      در عهد خواجه عبدالله انصاری شخصی به نام باتور از غوربند به هرات سفر کرد. باتور در يکی از کوچه های هرات پسرانی را مصروف بازی با بُجُل ديده است. او تازیانه خويش را به زمين انداخته و از اطفال خواسته که آن را برداشته و به او بدهند. چند کودک اين کار را کرده اما باتور از گرفتن قمچين خود داری کرده، تا که کوچکترين پسر، آن را به باتور می دهد. و باتور بند دست او را گرفته و به توبره ای که داشته می اندازد و با خود به غوربند می آورد. پسر را "توبره تی" نام می کند. توبره تی بزرگ می شود و باتور دختر خود را به عقد نکاح او در می آورد. از توبره تی يک پسر تولد می شود که نامش را خاک بتی می گذارند. و از خاک بتی چهار پسر پديد می آيد:

         1- نيک محمد، که از او همين قوم نيکپی می ماند،

         2- گدامحمد، که از او قوم کهگدای مانده است،

         3- صالح محمد لنگ که از او مردم سالنگ بجا مانده است،

         4- علی جم، که قوم علی جم از اوست.

   از نيک محمد سه پسر می ماند:

         1- غلام علی،2- باکس،3- سه قوم.

         اين بود مجموعه ای از اخبار و افسانه که مردم نيک پی در باره گذشته شان می دانند. شاید این گپ های مردم حقایق بسیار مهمی را در هر جمله خویش داشته باشد. به گونه نمونه در باره سالنگ نظریات مختلف را شنیده و خوانده بودیم. بعضی ها آن را سه اولنگ و برخی ها سای اولنگ می گفتند که سر انجام من آن را در بابر نامه دیدم که اصلا صالح اولنگ بوده است، که با تصورات مردم نیکپی، چنانکه ملاحظه می شود، خیلی نزدیک است.

      اما در باره این قوم برگرديم به تاريخ مدون افغانستان:

      آقای حبيبی در کتاب " افغانستان بعد از اسلام" خويش از قول مارتن در مجله انجمن آسيايی بنگال ( 1: 105) آورده است که: " در نصف اول قرن هفتم ميلادی از يک خاندان ديگر شاهی افغانستان "نپکی ملکا" نيز نام برده می شود که فقط از روی مسکوکات مکشوفه شناخته شده اند و اين مسکوکات در شمال و جنوب افغانستان بدست آمده اند.

      گمان می رود که اين دسته شاهان از بقايای امرای محلی هفتالی و کوشانی باشند که بعد از اختتام دوره عروج هفتاليان در شمال و جنوب هندوکش حکمرانی داشته اند." در اين مورد در کتاب تاريخ افغانستان ( 2: 454-55 )آمده است که: " در شمال و جنوب افغانستان يک عده مسکوکاتی پيدا شده که مدققين آنها را به نام "نپکی" يا " نپکی ملکا" و تگين شاهی تقسيم نموده اند. مسکوکات تگين شاهی معمولا به قرن هفت مسيحی و بعد تعلق می گيرد و برعلاوه چون ايشان روی مسکوکات دسته نپکی مجددا ضرب زده اند، واضح است که دسته اخيرالذکر از آنها مقدم تر است. و اين امر را مطالعات ديگر تاييد می کند... گمان غالب بر اين می رود که (نپکی ها) امرای محلی يفتلی يا کوشانو يفتلی باشند که در بعضی نقاط و جنوب هندوکش امارت داشتند و غزنی و جاغوری و باميان و کاپيسا مراکز عمده آنها در جنوب هندوکش غربی بود.

     موسيوهاکن در صفحه 62 کتاب تجسسات جديد باستان شناسی باميان، تصوير دو سکه مسی را داده که از غزنی پيدا شده و آنها را در قطار(تيپ نپکی) حساب می کند."

      اين است آنچه من در تاريخ مدون افغانستان در باره اين سلسه ديده ام.

      و اما چرا" نپ کی" به "نيک پی" تبديل شده است؟ در  تاريخ تحول و تطور زبان این یک امر معمول است. برخی از فونیم ها در کلمات مقلوب می شوند. چنان که کلمه لخراب به لرخ آب، سرخ آب به سخراب(سهراب) تبدیل شده است.

      کلمه "نپ کی" از دو جزء "نپ" و "کی" تشکيل شده است.  در زبان اوستایی نَپتَر، نَپَت به معنی نبيره، نوه آمده است.(3 :795) و در فرهنگ پهلوی نیز این واژه به معنی  نواسه آمده است.(4: ذیل حرف ن) و اما در فرهنگ زبان پهلوی(1: ذیل واژه کی) در باره این کلمه آمده است که: "کی، شاه و فرمانروا...این کلمه در اوستا به صورت کوی(kavi) آمده است وگاهی از آن، شهریار و فرمان روای دشمن دین مزد یسنا اراده شده است. این کلمه در سانسکرت به معنی باهوش، محتاط، عاقل، متفکر، پیامبر، شاعر، سرودخوان، پیشوا و رهبر آمده است. به طوری که از نوشته های اوستا و پهلوی بر می آید؛ کَوی اوستایی و کی پهلوی عنوان شاهان و امیران و شاهزادگانی بوده که پیش از ظهور زرتشت در مشرق ایران فرمانروایی می کردند. و در هنگام ظهور او عده زیادی از انها با وی مخالفت کردند. از میان آنان کوی ویشتاسپ پادشاه بلخ از او پشتیبانی کرد."

آنجا که فردوسی آورده است:

دگر پنجهیر و در بامیان

سرمرزایران وجای کیان(۷: ۵۲۱) 

بدین مفهوم است که این شهر ها مرز شرقی آریانا و شهرهایی است که کیانی ها در این مناطق حکومت دارند

     این کاوی ها به قبایل گوناگون تعلق داشته که هیچگونه ارتباطی با هم نداشته اند..(5 :62) یعنی آنچه که برخی از محققین در تلاش آن بوده اند که کاوی ها را با هخامنشیان یکی بدانند، غلط ثابت شده است.

پس از این تحلیل ها برمی آید که نپکی به معنی نواده کی است. سلسله های متعددی که در دره های عمیق دو سوی هندوکش عنوان کی را داشتند، در آغاز قرن هفت میلادی مواجه به شکست شده و یکی از این سلسله ها با عنوان نپکی ها در نیمه اول قرن هفتم علم استقلال برافراخت و با ضرب سکه های مسین اظهار وجود کرد. اما در اثر تهاجم شدید اعراب در دره ای متحصن گردید که بعد ها به نام آنان (کیان) مسمی شد. این ها شاید سال های متمادی به دفاع و به مقاومت پرداختند و سرانجام اخلاف آنان به تبعیت از گذشتگان خویش همان شاخه از اسلام را پذیرفتند که در برابر تعصبات مذهبی و نژادی اعراب پایدارتر و ستیزنده تر بود.

       در دو سکه مسی ای که مسیوهاکن نشر کرده است و آن را متعلق به نپکی شاهان می داند؛ در یک روی آن تصویر یک پادشاه با تاجی معلوم می شود که مزین با سر یک گاو است. واز جانب دیگر در کتیبه توچی وزیرستان که از ساحه میرعلی آن منطقه در سال 1926 به وسیله آقای بورنس (Burness) کشف شد و متعلق به سال ٢٣٠ ميلادي است ، عبارت های "سردار و شبان گاوان، عضو خانواده گاو- که گاو دوست" (6: 105 ) آمده است.این ها مرا بدان می دارد که فکر کنم نیکپی ها یکی از کاوی هایی بوده اند که روزگاری در سرزمین ما حکومت می کرده اند. و قابل ذکر است که کاوی ها به عنوان قومی پراکنده عمدتا در شمال شرق افغانستان زندگی دارند که من همچنان در نظر دارم کندوکاو هايی در این مورد نیز داشته باشم.   

 

      مآخذ و پانوشت ها:

     1- حبیبی، عبدالحی (1380) افغانستان بعد از اسلام، تهران، انتشارات افسون.

     2- کهزاد، احمد علی (2002) تاریخ افغانستان، جلد دوم، نشر ایالات متحده امریکا.

     3- بهرامی، احسان (1369) فرهنگ واژه های اوستا، تهران: بنیاد نیشاپور.

     4- فره وشی، بهرام (1381) فرهنگ زبان پهلوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

     5- دیاکونف، میخایل میخایلویچ (1382) تاریخ ایران باستان، ترجمه روحی ارباب، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

     6- عزیزی، نظر محمد (1385)بازشناختی از کتیبه های مکشوفه افغانستان، کابل: انتشارات میوند.

     ۷- فردوسیُ ابوالقاسمُ شاهنامهُ براساس نسخه مسکوُ انتشارات پیمانُ چاپ چهارمُ تهران: ۱۳۸۴.

طغيان ساکايي

پلخمری:تابستان 1388 خورشيدی

                                                                     

+ نوشته شده در  Tue 19 Jan 2010ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

شمرق، نگينى بر انگشتر تاريخ

شمرق، نگينى بر انگشتر تاريخ                                             نوشته ساکايى

 

      هنگامی که از دره ســالنــگ، خنجان و دوشــی به سوی شمال سفـــرمی کنیم، درآخرین نقطه ایــن دره به شمرق می رسیـــم.

      شمرق درحقیقت نخستین گام به وادی هموارو سـرسبزغـوری اسـت که روزگاری مهد یک تمدن قدیم بوده.

      معلوم است که غوری منطقه قابل توجه برای حکمروایان قدیم بوده است، چون بر بزرگراه ابریشم قرار داشته و مهمترین اطراقگاه درمعبرهندوکش محسوب می شده است.

غیرازشمرق وسرخ کوتل در دو سوی این منطقه خرابه های یک قلعه بزرگ دیگر در تنگه پوزه ایشان و دژ بزرگ دیگر به نام چم قلعه واقع بغلان جدید وجود دارد، که مجموعاً حکایت ازتمدن هایی درمقاطع مختلف زمان دراین منطقه دارند.

      واما نقش های شمرق چند سال قبل توسط یکی ازفرهنگیان بغلان (بدروز) شناسایی شد. ودراثر معرفی اوبود که اخبار این حکاکۍ ها به بغلان رسید و جاناتان لی مورخ وافغانستان شناس انگلیسی در زمستان سال 2003 عازم افغانستان شد تا ازاین نقش ها دردهکده شمرق دیدن نماید.

حکاکۍ های شمرق درحقیقت یک بزم شکار را به نمایش گذاشته است وطبق اظهار دکتورلی این حادثه به مناسبت پیروزی شاپوراول یا دوم دراین سرزمین ها دردل  این کوه نقش شده است.

      من به روزجمعه بتاریخ 14 حمل 1388 خورشیدی با همراهی آقای فهیم رئیس اطلاعات وفرهنگ وتعدادی دیگرازهمراهان برای دیدارازاین مجسمه ها راهی دهکده شمرق شدم.

      برجسته تریـــن نقش ها درایــــن بـــزم شکار، نقش یــک اســـپ اســـت که ازلحاظ بزرگی برابربا یــک اسپ واقعی اســــت.

 سروگردن اسپ را با یک پای راست پیشین آن شکسته اند. حیوان دیگربا دندان های وحشتناک که شکارشده است، بصورت برجسته نقش شده که بربالای بینی ودردوسوی سر آن چقوری های کنده شده که دکتورلی گمان برده است که برآن شاخ وگوشهایی نصب کرده بوده اند. به دنبال این اسپ دکتورلی سریک اسپ دیگررا مشاهده کرده است. اما من به وضاحت دیدم که سردواسپ دیگرازپس این اسپ اولی نمایان است وسه تن دیگراز همراهان سوارنیزدرکناراومعلوم می شود. سوار پاهایش را به یک سوی اسپ انداخته که هم پاها وهم تنه او را شکسته وازمیان برده اند. شاید پارچه های این تندیس؟ ها راسنگ کشان برده باشند ودرتهدابی ازخانه یی گذاشته باشند. وقتیکه ازنزدیک این تندیس ها، به سوی پایین می آمدیم، من توته سنگ کوچک راکه شاید ازبدنه آن نقاشی ها جداشده بود یافتم که به وظاحت تمام، تراشیدگی و نقش هایۍ برآن نمایان بود وآنرا به آقای فهیم دادم تا بر روی میزکارخویش بگذارد. این بدان معنی است که شاید در اثرجستجوهایی پارچه های شکسته این تندیس ها پیدا شود.

واما نام شمرق برای من جالب بود. کشتزارهای هموارشمرق را هنگامی که درکناردریای پرآب پلخمری می دیدم، هیچ شکی دیگرنداشتم که روزگاری این زمین های هموارکنار دریا یک چمن بزرگ بوده است. شه + مرغ .  (1)

مرغ بزرگ یا مرغ پادشاه. آدم با دیدن این تصاویر کنده شده درکوه بدین باور میرسد که نام شمرق از دوران نقر این تصاویردراین منطقه وبه میمنت نقش تصوير یک شاه، اولنگ های مجاورآنرا به نام اومسمی کردند ونا مش را مرغ زارشاه گذاشتند.

     کی میدانـد که نام دره شکاری نیــــزمتعلق به همین دوره ومربـوط بــه همین نقش های شـاه شکاری نباشـد.

اگردرمنطقه شمرق یک پل موتر رو برسردریا اعمارشود وپارکى برای موترها درپایین این تندیس ها و  براي رسيدن تا نزدیک این نقش ها راه زینه هایی ساخته شود، تعدادی ازتوریست ها وعلاقمندان داخلی وخارجی ازاینجا دیدن خواهند نمود. که علاوه از يک درامد خوب، زمینه یی برای معرفی داشته های فرهنگی نيزمساعد خواهد شد.

 

 

 

(1) مرغ به معنی سبزه (دهخدا)

+ نوشته شده در  Tue 19 Jan 2010ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

یک نکته جدید در تعبیر کلمه هزاره

 

                                                                                                                                                

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       محمد یونس طغیان ساکایی                               

یک نکته جدید در تعبیر کلمه هزاره

 

در باره سرنوشت ومنشا قوم هزاره و سر زمینی که آن ها زندگی دارند و همچنان وجه تسمیه هزاره مخصوصاَ در نیم سده پسین خیلی پرداخته شده است. اکثر دانشمندان، مردم هزاره را از نسل مغول وکلمه هزاره را بر گرفته از همان دسته های هزار نفری لشکر چنگیز خان می شمارند. و من نمی خواهم آن نظریات را در اینجا بیاورم. اما باید یاد آور شد که استاد حبیبی این نظریه را نقادانه بررسی و رد کرده است.(1)

به راستی چرا چنگیز خان یک دسته عساکر خود را در این سرزمین کوهستانی و صعب العبور رها کند؟ آیا چنگیز خان برای ادامه کشور گشایی های خویش به این دسته هزار نفری لشکر مغولی خویش احتیاج نداشت؟ در حالی که ما می دانیم قبایل صحرا نشین مغولی در آسیای شمالی که چنگیز خان لشکر خود را از میان آنان برگزید، از نفوس چندانی برخوردار نبودند. و چنگیز خان همه آنانی را که توانایی جنگیدن را داشتند، آماده نبرد با خوارزم شاه کرده بود. و باز می دانیم که چنگیز خان حکمروایی بر جهان را جزئی از وظایف خویش می شمرد و برای تصرف آن به جنگ آوران بسیار، مخصوصاَ از تبار خویش، نیاز داشت. و چنگیز چنان نظمی را در لشکر خویش ایجاد کرده بود که هریک از عساکر و دسته های عسکری در اثر آن نظم چون زنجیری به هم پیوسته بودند. هر ده نفر زیر اداره یک قوماندان می جنگید و باز ده گروه ده نفری را یک قوماندان بزرگتر اداره می کرد وباز ده گروه یکصد نفری را یک سالار دیگر که آن را مینگ باشی (قوماندان هزارنفری) می نامیدند و این گروه هزار نفری را هزاره. بدین ترتیب هیچ ممکن نبود که یک گروه هزار نفری از لشکر چنگیز خان در کوه های غرجستان فراموش شوند.

و باز برخی از دانشمندان هزاره ها را از بومی ترین مردمان این نواحی به شمار می آورند وبرخی ها ترکیبی از اقوام قدیم و مغول ها که هریک برای فرضیه خویش دلایل و براهینی آورده اند که به خاطر جلوگیری از اطاله کلام باز ما نمی خواهیم همه این نظریات را در این جا بیاوریم و در فرصت دیگر به آن پرداخته خواهد شد. اما در باره کلمه هزاره تنها نظر استاد حبیبی را که بسیاری دیگر از دانشمندان از آن پیروی کرده اند و از جهت آن که در افغانستان طرفداران بسیار داشت به صورت کوتاه می آورم. استاد حبیبی هزاره را مشتق از اوزاله که بطلیموس از آن ذکر کرده و هوساله که هیون تسنگ از آن نام برده است، می داند و آن را خوشدل معنی کرده است.(2)

آن چه را من در باره وجه تسمیه هزاره دریافته ام در ذیل می آورم:

به گمان آریایی ها، خداوند برای بندگان خویش هفت کشور را آفریده است؛ اَرِزَهی،سَوَهی، فَرَدَذفشو، ویدذفشو، واوروبرشی، واورو جرشی و خونیرث. در اوستا شش بار از این کشور ها نام برده شده است. به ترتیب در مهریشت کرده چهارم بند 15 و کرده 17 بند67، کرده31 بند 133، رشن یشت بند های 9 تا 15، ویسپرد کرده 10 بند 1 و وندیداد بخش2 بند 39 (3)

 در بندهش در باره این کشور ها پنج بار سخن در میان آمده است. در این کتاب موقعیت این کشور ها معلوم شده و آمده است که: " پاره ای را که به ناحیه خراسان است، کشور اَرِزَه، پاره ای را که به ناحیه خاوران است، کشور سَوَه، دو پاره را که به ناحیه نیمروز است کشور فَرِدَدفش و ویددفش، دو پاره را که به ناحیه اباختر است کشور وروبرشن و وروجرشن خوانند. آن را که میان ایشان و به اندازه ایشان است خونیرث خوانند."(4) پس معلوم است که کشور اَرِزه در شرق، سُوه در غرب، دو کشور فرددفش و ویددفش درجنوب و دو کشوروروبرشن و وروجرشن در شمال و خونیرث در میانه این کشور ها موقعیت داشت. به گمان من که کشور آرزهی در اوستا و ارزه در بندهش همان کشور ازره است که امروزه در گویش مردم این سرزمین وجود دارد و تنها جای"ز" و"ر" عوض شده که در علم زبان شناسی یک پدیده طبیعی است . جالب است که تقریباً همه دانشمندان درباره  کلمه هزاره ُ گویش مردم این سرزمین را از نظر انداخته اند و مشکل از همین جا ناشی شده است. در این مورد تنها آقای موسوی در اثر خویش "هزاره های افغانستان" هوشمندانه بر این نکته تاکید کرده و آورده  است:

"بیایید ببینیم هزاره ها خود چگونه این اصطلاح را به کار می برند و منظور شان از آن چیست؟

مه ازره یم = من هزاره هستم

از ازره امدم = از سرزمین هزاره آمدم.

ازره موروم = به سرزمین هزاره می روم...(5)

دیده می شود که هزاره ها هم خود و هم سرزمین خود را ازره می گویند. و جالب ترین نکته این که کلمه ازره در فرهنگ واژه های اوستا، کشتزار و چراگاه معنی شده است.(6) که با سرزمین ازره کنونی مطابقت می کند.

در جغرافیای کشور ما یک ازره دیگر نیز هست که در بلندی های میان ننگرهار، پکتیا و لوگر موقعیت داشته واکنون جزئی از ولایت لوگر است. این ازره نیز در یک سطح مرتفع موقعیت داشته و درست یک ییلاق و چراگاه بزرگ است.

شاید کلمه ارزگان نیز از همین کلمات ارزهی و ارزه آمده باشد. کلمه " اَرِزَ" در فرهنگ واژه های اوستا به معنی نبرد و جنگ آمده است. پس ارزگان به معنی دلاوران سرزمین ازره خواهد بود. که هم در اوستا وهم در آثار دیگر از جمله شاهنامه فردوسی، پشتیبانان کشور مرکزی (خونیرث) اند. در اوستا می خوانیم که: " آنکه با گردونه بلند چرخ شیوه مینوی ساخته از کشور ازرهی به سوی کشور خونیرث شتابد." (مهر یشت، بند67) و به گمان من بند 14مهریشت نیز در باره این سرزمین است که پیوسته پشت و پناه کشور مرکزی بوده اند: " آنجا که شهریاران دلیر، رزم آوران بسیار بسیج کنند. آنجا که چهارپایان را کوهساران بلند و چراگاه های فراوان هست..." و در شاهنامه نیز این مردم پشت و پناه ایران قدیم بوده اند.

 

 

مآخذ و پی نوشته ها:

(1) حبیبی، عبدالحی، جغرافیای تاریخی افغانستان، مرکز نشراتی میوند، پشاور: 1378 صص113-119.

(2) حبیبی، همانجا،ص 119.

(3) اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، چاپ هفتم، تهران: 1382.

(4) فرنبغ دادگی، بندهش، گزارش مهرداد بهار، چاپ سوم، تهران:1385 ، ص70.

(5)موسوی، سیدعسکر، هزاره های افغانستان، ترجمه اسدالله شفایی، انتشارات موسسه فرهنگی- هنری نقش سیمرغ، تهران:1379، ص62.

(6) بهرامی، احسان، فرهنگ واژه های اوستایی، دفتر یکم، بنیاد نیشاپور، چاپ اول، تهران: 1369.

  

 

+ نوشته شده در  Sat 9 Aug 2008ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

نهرین یا نارین (بحثی در جغرافیای تاریخی نارین)

                                        

                                        نهرین یا نارین

                                (بحثی در جغرافیای تاریخی نارین)

 

     نام نارین در تاریخ معاصر افغانستان هنگامی بالا گرفت که در عصر محمد ظاهر شاه مقر یکی از دسته های نظامی دولت قرار گرفت. فرقه 20 نام نارین را به اقصای کشور برد. جوانان بسیاری از هر گوشه کشور، خدمت زیر بیرق را در اینجا سپری کرده و خاطرات بسیاری را با خود برده اند.

     چرا دولت وقت، نارین را برای استقراریکی از نیرو های نظامی اش امتخاب کرده بود؟ در حالی که نارین هیچگاهی شهر مهم و بزرگی نبوده است. بازار نارین برای تکافوی اعاشه یک فرقه عسکری کوچک بود. هنگامیکه نادر خان یاد داشت هایش را در باره قطغن و بدخشان می نوشت، نارین حاکم نشین درجه دوم بود و چال و اشکمش از علاقه داری های آن بوده است. بازار نارین 100 دوکان داشته و در اطراف آن یکصد خانه از مردم زندگی می کرده اند. در همین دوره طبق ادعای نویسنده رهنمای قطغن و بدخشان"چون قوم برکه و تیموز ازبکیه در علاقه نهرین و چال و اشکمش آباد هستند، بنا بران نهرین را برکه و تیموز هم می گویند."1

     اما نارین موقعیت سوق الجیشی خوبی را در طول تاریخ دارابوده است. نارین درست بر سر یک سه راهه بزرگ قرار داشت. راه بدخشان به کابل و بلخ به کابل، در این منطقه تلاقی می کرد. یعنی فرقه نارین می توانست هم ترکستان را زیر نظر داسته باشد و هم قطغن را. شاید به همین خاطر بود که فرقه نظامی 20 در همین منطقه استقرار یافت. و اسباب مشهور شدنش را مساعد کرد.

     به هر صورت با این مقدمه می رویم بر سر اصل مطلب که تغییر نام نارین به نهرین است. من نخستین بار نام نارین را به شکل نهرین، در کتاب رهنمای قطغن و بدخشان یافتم. اما نمی دانم که نادر خان این کلمه را نهرین ضبط کرده است، یا آقای برهان الدین خان کشککی که به همت او این کتاب اقبال چاپ یافته است.به گمان من که پس از آن، این کلمه در سوانح این منطقه به شکل نهرین مورد استعمال قرار گرفت.اما خوشبختانه کلمه نارین به شکل اصلی آن در زبان مردم وجود دارد.

     من کلمه نهرین و نارین، هردو را در فرهنگ ها و کتب تاریخ و جغرافیا جستجو کردم. کلمه نهرین به کسر (راء) هیچ معنایی ندارد وهیچ جایی هم بدین اسم مسما نیست. اما نارین را در برخی از کتب لغت و تاریخ و منابع مختلف یافته ام که در ذیل عرضه می شود.

  در بابر نامه نارین به همین شکل اصلی اش( نارین)آمده است. 2  و اما در تذکره همایون و اکبر، نارین بدون (ی) آمده است که به کسر (راء) خوانده می شود. ظاهراً در لهجه بایزید بیات(نویسنده این اثر) مشکل کمبود(ی) وجود دارد. چ.ن ایشان کلمه پنجشیر را نیز بدون (ی) می نویسند. او در باره نارین نوشته است:"نارن موضعی است از ولایت بدخشان که از آنجا یک راه به بلخ می رود و یک راه به کابل."3 چند بار دیگر نیز از نارین در این کتاب تذکر رفته است. و یکجا در یک پاورقی تذکری رفته است که طبق آن معلوم می شود که در کتاب اکبر نامه این کلمه "ناری" ضبط شده است. ولی کتاب اکبر نامه دستیاب نشد که ضبط اصلی آن ملاحظه می شد.

      در افغانستان حد اقل دومنطقه دیگر نیز نارین نام داشته است.عبارت "حد اقل" را برای آن آوردم که در جغرافیای افغانستان هنوز تحقیقات لازم صورت نگرفته است و ما این کشور را به درستی نمی شناسیم. یکی از اساتید دیپارتمنت ترکی دانشکده ادبیات دانشکاه کابل گفتند که در حدود المار یا قیصار فاریاب یک دهکده به نام نارین وجود دارد. همچنان در کتاب "افغانان" نوشته مونت استوارت الفنستون، ضمن یاد کرد از قوم کاکر و دره های مسکون آنان در جنوب و شرق کشور آمده است که:"... در میان کوهها، دره های بسیار است که مشهور ترین آنها تور مرغه، برشور، نارین، توگی و هونا است."4

واما در بیرون از افغانستان، مناطق و قلاع بسیاری نام نارین را بر خود دارند، به قرار ذیل:

     1- سلطان محمود غزنوی در یکی از لشکرکشی هایش به هندوستان به قلعه نارین در آن سرزمین حمله کرد.

در تاریخ روضة الصفا آمده است که درسال(400 هجری) سلطان عازم قلعه نارین در هند گردید و آن را پس از جنگ به دست آورد و بت هایش را شکست.5

    2- نارین یکی از استان های قرغزستان و همین حالا به همین نام معروف است.

    3- درشهرستان میبد یزد درایران بر فراز یک تپه خاکی قلعه یی است که آن را نارین قلعه می نامند.6

    4- یک نارین قلعه دیگر در اصفهان است که آن را نارنج قلعه نیز می گویند. 7

    5- نارین قلعه نام قلعه یی است در قسمت غرب بغداد. 8

    6- نارین آباد از دهات دهستان عباسی بخش بستان آباد شهرستان یزد در ایران است. 9

    7- گمان من بر این است که تپه نارنج در جوار شهدای صالحین که سال گذشته حفاری شد و از آن یک استوپه بودایی نمودار گردید ، نیز تپه نارین نام داشته که به مرور زمان مانند نارنج قلعه اصفهان به تپه نارنج تغییر کرده است.

     واما در فرهنگ ها واژه نارین چنین معنی شده است:

    1- در فرهنگ ترکی استانبولی – انگلسی – فارسی این کلمه به معنی ریز، نازک ، نرم و لطیف آمده است و اصل کلمه ترکی است. 10   

    2- در لغت نامه دهخدا نیز این کلمه به معنی تر و تازه ، روشن و صاف آمده است و بعد نارین یک کلمه مغولی دانسته شده و در باره اش آمده است که: " به خزانه محتوی جواهرات و زر سرخ که زیر نظر مستقیم سلطان وقت بوده است نارین می گفته اند"11  و باز در لغت نامه آمده است که نارین دژ، دژی است که در درون دژ دیگر باشد ، بالاحصار نیز به همین معنی است و نیز به معنی دژی که بالای کوه باشد و در باره نارین قلعه هم آمده است که در قلعه هایی که چند تو ست ، قلعه درونی که از همه خورد تر است، نارین قلعه گفته می شده است.12

واما واقعآ چرا نام نارین درجغرافیای قدیم نیست ؟ شاید این نام در طول تاریخ یک یا چند بار تغییر کرده است . در مسالک و ممالک اصطخری که در اوایل قرن چهارم تحریر شده است ، آمده : و شهرهای تخارستان این است : خلم، سمنگان، بغلان، سکلکند، وروالیز، ارهن، راون، طالقان، سکمیشت، روب، سرای عاصم، خست، اندراب، مذر، کاه. 13

و باز نویسنده صورةالارض، آنرا چنین تکرار کرده است: اما شهر های طخارستان، خلم، سمنگان، بغلان،  سکلکند، وروالیز، ارهن، راون، طالقان، سکیمشت، روا، سرای عاصم، خسب، اندراب، مذر و که است. 14

   در هردوی این جغرافیا، پس از "روب" یا"روا" سرای عاصم و بعد خوست و اندراب ذکر شده است. و موقعیت جغرافیایی سرای عاصم نیز مانند برخی دیگر از شهر هایی که نامشان در جغرافیای قدیم آمده معلوم نیست. پس به گمان اغلب، سرای عاصم در کتب مسالک و ممالک و صورةالارض، همین نارین کنونی است. شاید این منطقه پیش از اسلام کدام نام دیگر داشت، و با آمدن اسلام، عاصم نامی همان قلعه کهن نارین را آباد کرد و نام خویش را بر آن گذاشت. اعراب به نام خویش خانه های مجللی می ساختند. چنانکه در عصر حضرت عثمان بن عفان، احنف بن قیس هنگامی که در مرو رود بود، در ده فرسنگی این شهر کوشکی ساخته و نام خویش را بر آن گذاشته بود. 15( کوشک احنف بن قیس.)

      خلاصه کلام اینکه: نارین به قلعه ای اطلاق می شده است که در میان قلعه دیگر موقعیت می داشته. یعنی بالاحصار. ودر نارین چنین قلعه ای وجود داشته. به خاطری که این منطقه در یک سه راه بزرگ موقعیت داشته است. اعراب این منطقه را سرای عاصم نام دادند. زیرا عاصم نامی به جای نارین قلعه کهن، در اینجا سرایی بنا کرد. ولی مردم نام قدیم زادگاه شان را فراموش نکردند.

     در عصر امیر امان الله خان این منطقه را "برکه و تیموز" هم می گفته اند. و پس از آن بنا بر اشتباه خواص، به نهرین تغییر شکل داده، اما در زبان مردم هنوز گونه درست آن (نارین) متداول است. گویا مردم قصد کرده اند که هر نامی را که دیگران بر سرزمین شان می گذارند، بگذارند؛ و اما خود شان نام زادگاه شان را از یاد نخواهند برد.

     در جغرافیای نارین کنونی مناطقی هست که اگر تحقیقات ادامه یابد، همان نارین قلعه کهن کشف خواهد شد. چند جا به گمان من قابل دقت است:

     1- هنگامی که می خواهید از اره کش به سوی شهر نارین بروید؛ در حدود گرماب، در چپ سرک، منطقه ای بنام" کهنه قلعه"، موقعیت دارد.

     2- وباز از نارین وقتیکه می خواهید به سوی برکه سفر کنید، نارسیده به شورچه، باز یک منطقه بنام" قلعه" است و گذشته از شورچه به "کافر دره" می رسید. این نام ها قابل دقت اند.

     3- در منتها الیه دره جلگه دو تا تپه؛ یکی در قریه ماسان و دیگر در حدود چارده، بنام "کافر قلعه" معروف اند. و ظاهراً نام یک "کافر قلعه" دیگر را در آغاز دره جلگه شنیده ام. و باز منطقه ای بنام "حصار" در بین چنار دره و شین دره موقعیت دارد.

    4-  در نارین از منطقه ای بنام "قندزک" نیز خبر داده می شود. اما تا کنون موقعیت آن معلوم نیست.خوانندگان می توانند مرا در این زمینه کمک کنند.

 

 

پاورقی ها: 

1) محمد نادر خان، رهنمای قطغن و بدخشان، به کوشش برهان الدین خان کشککی، کابل، ص 133.

2) بابر نامه، به کوشش شفیقه یارقین، اکادیمی علوم افغانستان، کابل 1386 ، ص 153.

3) بایزید بیات، تذکره همایون واکبر، به اهتمام محمد هدایت حسین، کلکته 1360 هق، ص 102.

4) مونت استوارت الفنستون، افغانان، ترجمه محمد آصف فکرت، مشهد 1379، ص 399.

5) محمد بن خاوند شاه، روضة الصفا، تهذیب و تلخیص دکتر عباس زریاب، چاپ اول، تهران، بهار 1375، ص594.

www.irandeserts.com  6)

 7) همانجا

8) لغتنامه دهخدا، ذیل واژه نارین.

9) همانجا.

10) دکتور قدیر گلکاریان، فرهنگ ترکی استانبولی- انگلیسی- فارسی، تهران 1343، ذیل واژه نارین.

11) لغتنامه دهخدا، ذیل واژه نارین.

12) همانجا، ذیل واژه های نارین دژ و نارین قلعه.

13) ابو اسحق ابراهیم اسطخری، مسالک وممالک، به اهتمام ایرج افشار،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، صص216-217.

14) ابن حوقل، صورةالارض، ترجمه دکتور جعفر شعار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ص 181.

15) ابو محمد احمدبن اعثم کوفی، الفتوح، تهران 1380 ، ص 285.

                                                                                                                     

 

+ نوشته شده در  Mon 21 Jan 2008ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

یکی دخمه کردش زسم ستور (بحثی در یک بیت از شاهنامه فردوسی)

    

 

      

                              یکی دخمه کردش زسم ستور

                               (بحثی در یک بیت از شاهنامه فردوسی)

        عنوان این نوشته مصراعیست از داستان رستم و سهراب فردوسی که شاهنامه پژوهان با وجود تاکید و تامل های بسیار به یک معنی مشخص آن دست نیافته اند. قضیه این است که رستم از برای عزیز ترین عزیزان خویش سهراب که به دست خودش کشته شده است، دخمه یی می سازد، از سم ستور. ببنید این بیت را با دو بیت بالاتر ازآن.

 

همی گفــت اگــر دخمـه زرین کنم

 زمشــک سـیه گــردش آگـین کنم

 

چو من رفتـه باشـم نماند بـه جـای

وگرنه مرا خود جزاین نیست رای

 

یکی دخمـــه کــردش زسم ستـــور

      جهــانی ز زاری همــی کــرد کــور (1)

 

رستم تشویش دارد که اگر دخمه این پسر جوانمرگ را از زر بسازد پس از او شاید از دست  دشمنانش این دخمه در امان نماند.

به قول محمد بن محمود طوسی رستم و پدرش زال، وصیت کرده بودند که گور آنها را در جایی بسازند که دشمن را بدان دسترسی نباشد. به همین خاطر آنها را بر ساحل دریای هندوستان در شهر سمنجور دفن کردند.(2)این خانواده بیشک دشمنان فراوانی داشتند. شاید آدرس تابوت زرین که قرار بود برای پیکر سهراب بسازند، در ذهن مردم باقی می ماند. و بدین ترتیب آسیب پذیر بود.

در رساله "دخمه پادشاهان ماتقدم" آمده است که در شهری به نام دخمه جم که فریدون بنیاد گذاشته بوده، دخمه سهراب و برخی از شاهان و پهلوانان دیگر نیز موقعیت داشته است. اسکندر به عزم دیدار از آن دخمه ها وارد آن شهر گردیده است. در اینجا پیری برای اسکندر می گوید: "پیش از تو چهار شهریار بدینجا آمده بودند، نتوانست گرفتن. اول بهمن بن اسفندیار، دویم داراب شاه سوم اردشیر و چهارم پور سام"(3) و باز اسکندر از زبان سیمیال، پادشاه آن شهر می شنود که " ای جهاندار جون بهمن اسفندیار به همراهی هفت تن به دخمه درآمدند، ناگاه بادی از چهار سوی دخمه وزید. آن هفت تن مردند. بهمن بعد از سه روز به هوش آمده برآمد."(4)

از این اطلاعات اولیه و پراکنده می شود استنباط کرد که دشمنان خانواده رستم، از جمله بهمن در پی تخریب گور آنان بوده است.

وباید یاد آوری کنیم که شاهنامه شناسان از دیر باز در باره این یک مصراع، تصورات و تاویلات خویش را باز گفته اند.

مرحوم نوشین در واژه نامک "سم" را خانه ای که در زیر زمین کنده شده باشد، معنی کرده است.(5) واقعاَ تا همین حالا اینگونه خانه ها را در افغانستان که در دل کوه ویا در زیر زمین حفر می کنند، سم یا سمج می گویند. مثل هزار سم سمنگان که یکی از مناطق تاریخی وطن ماست.

بنداری نخستین مترجم شاهنامه به عربی، سم ستور را "حوافرالخیل" ترجمه کرده است. که به معنی ناخن چارپایان است(6)

آقای یاحقی در باره این مصراع به این نتیجه رسیده اند که گویا دخمه سهراب را در دل یک کوه کنده اند. آقای جلال خالقی مطلق پس از تلاش های بسیار دراین مورد با احتیاط گفته اند که، شاید در درون دخمه سهراب بجای آلات زرین، به عنوان تبرک، سم اسب گذاشته اند. زیرا از یکطرف سکاها ضمن گذاشتن برخی اشیای دیگر، سم اسب را هم در دخمه می گذاشته اند. و از سوی دیگر به نقل از نزهت نامه علایی که گویا رستم به خست و بخیلی معروف بوده و نخواسته است در گور فرزندش آلات زرین بگذارد.(7) وباز ایشان یاد داشتی را از قول آقای محمود انواری آورده اند.آنها نوشته اند که در یکی از قرای همدان مناره ای را از دوره شاپور ساسانی که به یادبود شکاری ساخته شده بوده ورویه بیرونی آن با سم گور پوشیده شده بوده، دیده اند(8)

از همین قبیل تلاش ها برای توجیه این بیت در شرح های مختلفی که از داستان رستم و سهراب صورت گرفته، تقریباَ همین موضوعات تکرار شده است. همه این تلاش ها در جای خویش قابل تحسین اند. من هم همیشه در جستجوی آن بودم که اگر معنایی برای این بیت شاهنامه بیابم.

سرانجام روزی در پی موضوعی در عجایب المخلوقات می گشتم در رکن هفتم این کتاب، ذیل عنوان"باب فی ذکرالکیمیا وانه صنعة الروحانیه" خواندم که:" اگر سم خر و اسب بسوهان بسایند و به قرع و انبیق آب او بگیرند و بخورد آبگینه دهند، محکم گردد و بدشخواری بشکند. این همه کیمیا گری است" (9) به ذهنم گذشت که آیا زال زر که به خردمندی و چاره جویی و چاره گری معروف بوده، در ساختن دخمه سهراب از این چاره گری های خویش استفاده نکرده است؟ اگر این تصور درست باشد، پس معنای بیت چنین خواهد بود: رستم از ساختن دخمه زرین از برای پیکر پسرش سهراب بنا بر دلایلی منصرف شد و به خاطرماندگاری بیشتر، دخمه اورا از ترکیب و حرارت براده سم چارپایان با سپیدرو ویا آبگینه ساخت.

وباز در مصراع دوم این بیت" جهانی ززاری همی کرد کور" با توجه به این که رستم نمی خواهد گور پسرش را از زر بسازد . تشویش دارد که مبادا گور پسرش را باز کنند. و این دخمه را از یک ترکیب سخت و محکم می سازد.

حالااگربیت رابا حفظ این مطلب که برخی از دست نویس ها در نقطه گذاری چندان توجه نداشته اند، اینطور بخوانیم که: "جهانی زرازی همی کرد کور". یعنی که یک رازی را از جهان پنهان کرد، به گمان من که هم با مصراع اول این بیت همخوانی پیدا می کند و هم با بیت های پایانی این داستان که در ذیل آن می آید. ببینید:

 

یکی دخمــه کردش زسـم ستور

جهــانی زرازی همی کرد کور

 

چنیــن گفت بهــرام نیکـو سخٌن

کــه با مــردگــان آشنایی مکـن

 

به ایدر همی ماند خواهی دراز

بسیچیــده باش و درنگی مسـاز

 

به تــو داد یکــروز نوبت پــدر

سزد کز تو نوبت رسد بر پسر

 

چنیـن است و رازش نیاید پدید

نیابی به خیره چــه جویی کلید

 

در بستــه را کس نداند کشــاد

بدین رنج عمر تو گردد به باد

 

 

(1) جعفر شعار، حسن انوری، غمنامه رستم و سهراب، ویرایش دوم، تهران 1382، ص 198.

(2) محمد بن محمود طوسی،عجایب المخلوقات، به اهتمام منوچهر ستوده، تهران 1382، ص230.

(3) نویسنده نامعلوم، دخمه پادشاهان ما تقدم، مربوط کتابخانه شخصی نگارنده.

(4) همانجا.

(5) عبدالحسین نوشین، واژه نامک،ذیل واژه سم.

(6) جلال خالقی مطلق، سخن های دیرینه پارسی، به کوشش علی دهباشی، تهران 1342، ص45.

(7) خالقی مطلق، همان اثر، ص ص 26- 27.

(8)همانجا، ص49.

(9)محمد بن محمود، همان اثر، ص ص 449- 450.

 

 

+ نوشته شده در  Mon 21 Jan 2008ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

استوره دیو سپید و مازندران

                               استوره دیو سپید و مازندران

                                                                                                ساکایی

       دیو سپید مطابق شاهنامه فردوسی در کوهستان مازندران زندگی دارد. با هیکل آدمی است. ولی بسیار بزرگ و زورمند:

                  یکی کوه یابی مر او را به تن      برو کتف و یالش بود ده رسن (1) 

 واما در شاهنامه چاپ مسکو پس از این بیت، دو بیت دیگر ذیل می آید که میتواند مارا درادعای مان یاری رساند.

                  کزو بگذری سنگلاخست ودشت     که  آهو بران  ره  نیارد  گذشت                

                  چو زو بگذری رود  آبست پیش      که پهنای او بر دو فرسنگ بیش

      یعنی این دیو سپید یک کوه است که پشت آن سنگلاخ و بعد دریای آب جریان دارد. 

     رنگ جلد او سیاه و موی سرش سپید است:

                  به رنگ شبه روی وچون شیرموی     جهان  پر زبالا  و پهنای اوی

      کلید پیروزی شهر مازندران گذشتن از مکان اوست. اگر از او گذر کردی دیگر کسی را یارای مقاومت تو نیست. این خوان هفتم است. در منطق الطیر عطار هم برای رسیدن به سیمرغ باید مراحل مختلف را طی وسرانجام کوه قاف را گذر کرد.

      هنگامیکه کاووس به عزم تسخیر شهر مازندران تا دروازه ورودی آن کشور رسیده است، به شاه مازندران خبر می برند. او دیو سپید را مأمور سرکوبی کاووس و لشکریانش می نماید. دیو سپید با هیکل یک ابر تیره می آید و بر لشکر ایران سنگ و خشت می بارد.

               بگفت این و چون کوه برپای خاست      سرش گشت با چرخ گردنده راست

                شب  آمد  یکی  ابر  شد  بر  سپــاه      جهان گشت چون روی زنگی سیاه

                چو  دریای  قار است  گفتی  جهان       همه  روشناییش  گشته  نهــــــــان

                یکی  خیمه  زد  بر سر از دود  قار       سیه شد  هوا، چشمها  گشته  تــار

                زگردون بسی سنگ بارید و  خشت         پراکنده  شد  لشکرایران به دشت

      بدین ترتیب ایرانیان پراکنده می شوند و تعدادی از آنها یکجا با کاووس بینایی خویش را از دست می دهند. بعد از یک هفته دیو سپید می غرد و کاووس را اسیر می کند.

یکی دیگر از ویژگیهای دیو سپید این بوده که در برابر گرمای آفتاب مقاومت نداشته است. او همیشه بیدار بوده و با طلوع خورشید خوابش می برده است. رستم از "اولاد" که اسیر و رهنمای اوست، دربارة دیو سپید معلومات حاصل می کند:

               بدو   گفت  اولاد  چون  آفتــــاب      شود گرم  دیو اندرآید  به خواب

               برایشان تو پیروز باشی به جنگ      کنون یک زمان کرد باید درنگ

               زدیوان   نبینی  نشستــــــــه یکی      مگر جادوان  پاسبــــــان  اندکی

      رستم صبر پیشه کرد تا هوا گرم شد. بعد به سوی دیو سپید رفت و با او دست و پنجه نرم کرد تا که غلبه حاصل نمود. راز گذر کردن از کوههای پوشیده از برف چیزی جز از یک فصل گرما نیست.

       کاووس به رستم گفته بود که یگانه دوای چشمان بیمار او و یارانش خون دیو سپید است. رستم جگر گاه دیو سپید را درید و جگر را از سینة او بیرون کشید و بدینگونه با قطراتی از خون دیو سپید، کاووس و لشکریانش را نجات بخشید.

      اینست خلاصه آنچه که در شاهنامه فردوسی درباره دیو سپید مازندران و کارنامه رستم آمده است. آیا می توان از این افسانه به حقایقی دست یافت؟ نخست باید ادعای خویش را مطرح کرد و بعد استنباط هایی از این افسانه و دلایلی که ادعای ما را بتواند به اثبات برساند:

1-     من به تبعیت از برخی از پژوهشگران  به این باورم  رسیده ام که مازندران شاهنامه غیر از مازندران کنونی ومازندران مغرب و در شرق ایران موقعیت داشته است و شاید هدف از آن بلندی های پامیر باشد.

2-     دیو سپید نمادی از سرما و برف و کوههای برف پوش و دشوار گذار کشمیر، چترال و بدخشان است.

     در قدیم این سرزمین کوهستانی به خاطر آب و هوای خوش و چراگاههای دلکش مورد توجه اقوام چادرنشین و صحرا گرد واقع شده است. این سرزمین که در حاشیه شمال شرق افغانستان کنونی واقع شده، قابل تصرف برای بیگانگان نبوده است. اما اگر کسی برای تسخیر آن کمر می بست باید از هفت خوان می گذشت. علاوه از چندین مشکلی که برای یک جهانگشا در راه تصرف این مناطق وجود داشت، سرما و برودت و گذشتن از قله های پربرف، هر امکانی را محدود می کرد.

       سرزمینی که در شاهنامه به عنوان مازندران توصیف شده است، بسیار شبیه به همین سرزمین است. محرک رفتن کاووس به مازندران توصیفی است از آن شهر که توسط یک مازندرانی همراه با ساز بربط دربارگاه آن پادشاه صورت می گیرد.

                   به بربط چوبایست برخاست رود      بر آورد  مازندرانی  سرود

                   که  مازندران  شهر ما  یاد  بـــاد     همیشه  بر و  بومش آباد  باد

                   که در بوستانش همیشه  گل است      بکوه اندرون لاله وسنبلست

                  هوا  خوشگوار و زمین  پر نـگار      نه گرم ونه سردوهمیشه بهار

                  نوازنده  بلبل  به  بــــاغ  اندرون      گرازنده  آهو  براغ  اندرون

                  گلابست  گویی  به جویش  روان      همی شاد گردد زبویش روان

      این توصیف ها می تواند با مازندران مشرق منطبق باشد  مخصوصاً که مردم بدخشان از قدیم با ساز و آواز همدم و همراه اند. رستم در خط السیر سفر خویش به مازندران از راه های دشوار و شگفت انگیز و کوه های بسیار بلند می گذرد و صدها فرسنگ راه را در داخل آن سرزمین طی می کند.

                 کنون تا به نزدیک  کاووس  کی      صدافگنده فرسنگ فرخنده پی

                 وزان جا سوی دیو فرسنگ صد      بیاید  یکی  راه  دشوار و بـد

                 میان  دو  کوهست پرهول  جای      نپرد  بر آسمانش  همـــــــای

              این راه های دشوار وبد و کوهستانی که از آسمانش همای پریده نمی تواند جز از حوالی پامیر دیگر جایی بوده نمی تواند. ولی بر خلاف آن، راه رفتن به مازندران مغرب این قدر دشوار نبوده است. وقتی که از کوه مازندران میگذری، سنگلاخ و بعد دریای پر از آب که پهنای آن دو فرسخ است، پیش می آید. و این جیحون خواهد بود.

       یکی از دلایلی که ناصر خسرو بدخشان را برای پناهندگی خویش برگزید همین عدم دسترسی جهانگشایان بدان سرزمین بود و او توانست از آنجا دعوت خویش برای مذهب اسماعیلیه را آشکار و آغاز کند. هموست که می گوید:

                   دوستی  و  عترت  خانه  رسول     کرد مرا یمگی ومازندری (2)

      و یا:      از این گشته ای گر بدانی تو بنده     شه شگنی و میرمازندری را

      و یا:      برگیر دل زبلخ و بنه تن زبهر دین   چون من غریب وزار به مازندران درون

      و یکی دو مورد دیگر که استاد فقید اکادیمیسین جاوید را بر آن داشته بود که بنویسد:"مازندران نام دیگر               بدخشان بود" (3) ولی از دو بیت اول چنین استنباط می شود که مازندران بر قسمتی از بدخشان اطلاق می شده است.

      اینکه یک مازندران در شرق افغانستان و شمال هند وجود داشته با نوشته ها و تحقیقاتی چند به اثبات رسیده است. نخست از همه شاهنامه خود باز گو کننده این مدعاست ببینید چند مصراع را در شاهنامه:

  در باره سام:

                  سوی گرگســــاران شد و باختر     درفش خجسته برافراخت سر

                  شوم گفت کان پادشاهی مراست     دل و دیده با ما ندارند راست

                  بترسم ز آشوب بد گـــــــوهران     بویژه ز گــــــردان مازندران

                                                                                  (شاهنامه چاپ مسکو ص 59)

معمولاً در شاهنامه  مازندران با سگسار و توران و چین یکجا می آید:

                  نه سگسار مانــــــد نه مازندران     زمین را بشوید به گرز گران

                                                         ***

                  به سگسار مازندران بود ســــام       فرستـــــــاد نوذر بر او پیام

                                                         ***

                  ز بزگوش و سگسار ومازندران      کس آریم با گـرز های گران

    در برزونامه نیز با چنین مواردی بر می خوریم:

                  به مازندران و به توران که ماند      که منشور تیغ ورا بر نخواند

    ویا:

                  از او در نهیب از کران تا کران     چه شاهان چین و چه مازندران

    نظامی در شرفنامه خویش مشک و مازندران را یکجا آورده است:

                 سیاهی به مازنــدران برده مشک      بدل کرده با شوشه زر خشک

   مناسبت سیاهی ومازندران بگونه نا محسوسی در یک شعر مسعود سعد سلمان آنجا که از در گیری های نصر بن رستم صاحب دیوان هند و حکمران لاهور، با سیاهان لاهوری اشاره کرده ، نیز آمده است:

                  رستم به کار زار یکی دیو خیره کشت     وین اند ســـال کرد به مازندران گذر

                  پیکار نصر رستــــــم با صد هزار دیو     هرروزتا شب است وزهرشام تاسحر

 

       حال ببنیم از دیو سپید چه استنباط هایی می توانیم داشته باشیم. تن او مانند یک کوه است. رنگ جلدش سیاه و موی سرش سپید و جهان پرزبالا و پهنای اوست. تن او نمادی از کوه، آنهم سیه کوهی که قلل پربرف دارد، خواهد بود. هنگامی که شاه مازندران به او هدایت می دهد تا کاووس را مجازات کند، دیگر او هیکل آدمی ندارد. یک ابر تیره است که از کوهسار سر به فلک کشیده مازندران بر می خیزد. کوهساری که همیشه  ابر ها از آنجا بر می خیزند. منوچهری دامغانی چه تصویر زیبایی از ابر مازندران دارد که در اثر برخاستن آن از کوه مازندران سراسر زمین بلخ تا خاوران را سپید پوش کرده است:

          برامد زکوه ابر مازندران       چو مار شکنجی و ماز اندران

          بسان یکی زنگی حامله          شکم کرده هنگام زادن گران...

          چنان کارگاه سمرقند شد        زمین از در بلخ تا خاوران (4)

      و این که بر ادعای ما مهر تایید می گذارد، کوههای پامیرخواهد بود که همیشه ابر پوش و برفزاست

 و این ابر بر خواسته از کوه مازندران بر کاووس و لشکرش چنان می بارد که همه در میان برف گیر می مانند. این ریزش برف یک هفته طول می کشد. کاووس و لشکریانش آنچه خوردنی دارند در زیر برف می ماند و چشم های شان بنا بر گرسنگی و برف بردگی از کار باز می ماند و بدین ترتیب سالار مازندران (ارژنگ) آنها را دستگیر و زندانی می کند.

      اگر دیو سپید یک انسان است و دشمن ایرانیان، چرا خود با آنهمه زورمندی پادشاه مازندران نیست؟   کاووس به رستم گفته است که مازندران در صورتی فتح می شود که بر دیو سپید چیره شوی و مداوای چشم آنها نیز خون دیو سپید است.

       به نظر من رستم از آن کوه بزرگ گذشت و شاید هزاران حیوان را کشت و گوشت و مخصوصاً جگر آنها را بخورد کاووس و لشکریانش داد تا آنها دوباره بینایی خویش را یافتند. چون مداوای محلی و قدیمی دردهای چشم همان خوردن جگر است.

       دیو سپید چرا در برابر آفتاب مقاومت ندارد؟ و وقتی که آفتاب طلوع کرد او به خواب می رود؟ اولاد به رستم می گوید که صبر کند تا هوا گرم شود یعنی فصل تابستان می توان از آنجا عبور کرد و رستم بنابر رهنمایی او بر دیو سپید چیره می شود. موجودیت نامهایی از قبیل سفید دره در 58 کیلومتری جنوب شرق خیر آباد جرم و مخصوصاً کوتل سفید خرس در پنج کیلومتری شمال شرق حوض شاه، در شیوة بدخشان و مناطقی به نام زردیو و سنجن این نظر را تقویه می کند و دلیلی وجود ندارد که ما دیو سپید را نمادی از برف و سرما و کوه ندانیم. چشمان کاووس و لشکریانش هنگامیکه در مازندران به سر می برند، نابینا هست فقط هنگامی بینایی نصیب آنها می گردد که دیو سپید را عبور کنند. گذشتن از کام این هیولا کار رستمانه یی است که بعد از قرون متمادی به استوره می پیوندد. این حادثه شاید در هنگام کوچ کشی برخی از اقوام آریایی ها بر بلندی های پامیر اتفاق افتاده است.

    مآخذ:

(1)   این اشعار از شاهنامه چاپ ژول مهل برداشته شده است.

(2)   دیوان ناصر خسرو به تصحیح محتبی مینوی- مهدی محقق،به اهتمام محمد سرور پاکفر، اکادیمی علوم افغانستان،آفسیت مطبعه دولتی، کابل 1366 .

(3)   دیوان ناصر خسرو، چاپ آفسیت کابل، مقدمه به قلم دکتور جاوید.

(4)   دیوان منوچهری، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران 1384، ص 75.

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Nov 2007ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

زن در حجله روان مولانا

 

 

                                  

 

 

 

                                        زن درحجله روان مولانا

   

 

درآمد بر موضوع:

زنان افغانستان بیداد های بسیاری را تحمل کرده اند. نمی دانم کدام کلمات را باید پهلوی هم گذاشت تا بتواند پرده از این فاجعه بردارد. من در این روز ها داستان دختر زرگر را که تازه به بازار آمده است، می خواندم. پنهان نمی کنم که چند بار وادار به گریستن شده ام. به گمان من این یک داستان واقعی بود که پس از سالها به رشته تحریر درآمده است. در همین جریان بود که هیات مدیره برگزاری سیمنار مولانا جلال الدین محمد بلخی چند عنوان را عرضه کردند که در باره یکی از آنها چیزی بنویسم. یکی از آن عنوان ها " زن از دیدگاه مولانا " نام داشت. با وجودیکه در این مورد تقریباً هیچ اطلاعی نداشتم، ولی برای رنجها و محنت هایی که زنان کشورم کشیده اند، و هزاران درد و مشقتی را که تا هنوز تحمل می کنند، بیدرنگ پذیرفتم که آثار مولانا را از نظر بگذرانم و نظر و اندیشه او را در باره زنان جویا شوم. اگر این یک قطره کوچک باران، در یک صحرای سوزانی را هم میمانست، برای من جای افتخار خواهد بود.

                                                             * * *

مولانا در عصری زندگی دارد که زنجیر اسارت نه تنها در پای زنان بود، که مردان نیز چندان از نعمت آزادی برخوردار نبودند. طبقات مرفه و اطرافیان دستگاه سلطنت های خودکامه نه تنها بر زنان که بر مردان نیز بیداد می کردند.

مولانا درست در عهدی پا به هستی گذاشت که از یک سو زن در زنجیر اسارت است و از سویی مادر سلطان محمد خوارزم شاه(ترکان خاتون) همه کاره مملکت پهناوری است که از سند تا دجله را زیر فرمان دارد.

می گویند مادر بهاوالدین ولد نیز از شاه دخت های شاهان خوارزم بود و خود پیشوای مذهبی بلخ که هزاران مرید، هر روز در پای منبرش می نشستند. پس مولانا جلال الدین محمد مربوط می شد به یک خانواده روحانی و از خواص بلخ محسوب بود و خواه ناخواه درباره زنان مانند همروزگاران خویش می اندیشید و می گفت:

زر و زن را به جان مپرست زیرا

برین دودوخت یزدان کافری را

وسزای آنان،  تیغ را می دانست:

 

مفــــروشید کمان و زره و تیــــغ زنان را

که سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را

 

ولی ما، شگردهایی را از اندیشه والای این عارف بزرگ در مثنوی او می یابیم که تحت تاثیر تعالیم اسلامی و عرفان مخصوص خودش در این اثر بزرگوار انعکاس کرده است.

می گویند مولانا جلال الدین محمد در اثر درگذشت همسر حسام الدین چلبی دو سال تمام لب از سرایش فروبست که حسام الدین و خانواده او عزا دار بودند و پس از دو سال دوباره سرایش مثنوی با این بیت آغاز شد:  

 

مدتی این مثـنوی تاخـــــیر شد

مهلتی باییست تا خون شیر شد

 

این بیت هر معنایی دیگری که داشته باشد، شاید بتوان حادثه عزاداری حسام الدین چلبی را از آن استنباط کرد.

و در مثنوی از زبان مولانا می خوانیم که:

 

با تو او چونست هستم من چنان

زیرپای مادران باشـــــــد جنان (1)

 

و این حدیث پیغمبر است که بهشت زیر پای مادران است. و مولانا مانند بسا از متشرعین دیگر این گونه احادیث را تنها در لفظ نه که با تمام عقل و وجدان خویش درک می کند و در نظر دارد و ضمن حکایتی باز می سراید:

 

مادر فـــــــــــرزند را بس حقهاست

اونه در خورد چنین جور و جفاست (2)

 

و باز زیر عنوان: وحی کردن حق به موسی علیه السلام که : ای موسی من که خالقم تعالی ترا دوست می دارم:

گفت موسی را به وحی دل خـــــدا

کای گـــــزیده دوست می دارم ترا

 

گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم

موجب آن تا من آن افــــزون کنم

 

گفت چون طفلی به پــــــیش والده

وقت قهرش دست هم در وی زده

 

خود نداند که جــــز او دیار هست

هم از او غمخور، هم از اوست مست

 

مادرش گر سیلی ای بر وی زند

هم به مادر آید و بـــــــر وی تند

 

از کسی یاری نخواهد غیر او

اوست جمله شــــــر و خیر او

 

خاطر تو هم زما  در خیر وشر

التـفاتش نیست جــاهــای دیگر (3)

 

در اینجا بنا به گفته مولوی، خداوند(ج) خود را به مادر تشبیه کرده است. وقتیکه موسی می پرسد که چی کاری کنم تا این دوستی تو در حق من بیشتر شود؟ حق تعالی می فرماید که توجه تو در خیر و شر بسوی من است مانند طفلی که مادرش برا و اگر قهر هم شود، باز به سوی او میل می کند. التفات تو هم به سوی من که مادرهستم، باید باشد.

و مادر، گاهی به زمین زایا که مادر همه جانداران است تشبیه شده است. از زبان عمران به زن خودش (مادر موسی ع) : «من چو ابرم، تو زمین، موسی نبات». (4)ویا " آسمان مرد و زمین زن در خرد".

و درباره حدیثی که از زبان پیغمبر نقل شده است:

اِنَّهَنَّ یَغلِبنَ العَاقِلَ وَ یَغلِبُهُنَّ الجَاهِل

 

گفت پیغمبرکه زن بـــــر عاقلان

غالب آمد سخت و بر صاحبدلان

 

باز بر زن جاهلان چیـــره شوند

زانک ایشان تندوبس خیره روند

 

کم بود شان رقت و لطف و وداد

زانک حیوانــیست غالب بر نهاد

 

مهر و رقت وصــــف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

 

پرتو حقست آن معشــوق نیست

خالقست آن گوییا مخلوق نیست (5)

 

هرچند در مورد اینکه این قول پیغمبر باشد، تردید وجود دارد.(6) اما به هر صورت مولانا آنرا به پیمبر نسبت داده است. ترجمه حدیث همان است که مولانا آن را دقیقاٌ به شعر در آورده است:  " پیمبرگفت که زن بر خردمندان و صاحبدلان سخت چیره می شوند. اما نادان برآن چیره میشود. زیراکه اینان بسیار تند و زشت رفتارند. آنان نازکدلی و نرمی و راستی کم دارند. زیرا بر سرشت آنان، حیوانیت چیره است. محبت و نازکدلی خوی انسانی است. خشم و شهوت خوی حیوانی است. زن پرتو الهی است، معشوق نیست. زن گویی آفریننده است، آفریده نیست." (7)

می بینیم که مقام  زن تا الوهیت و خلاقیت بالا می رود. در شرح انقره وی از مثنوی شریف می خوانیم که: "چون این طایفه نسوان مظهر ایجاد و مصدر ایلاد جناب حق اند، لذا خداوند در کلام مجیدش در آن موارد که بندگانش را به عبادت و شکر امر می فرماید، احسان و شکر را در باره والدین لازم دانسته است." (8)

در قرآنکریم آمده است: وَ قَضَی رُبُّکَ اَن لَا تَعبُدُوا اِلّا اِیّاهُ وَ بِالوالِدینِ اِحسَانَا و باز در قرآن کریم تاکید شده است که: اِنَّ اشّکُرلی ولِوالِدَیکَ. وباز از قول ابی هریره (رض) آورده اند که: مردی از رسول خدا پرسید که مستحق ترین شخص به حسن همزیستی و هم صحبتی من کیست؟ پیمبر فرمود، مادرت. سه بار آن مرد تکرار کرد که پس از آن کیست؟ پیمبر مکرراً فرمود مادرت. (9)

مهر مادر، بر ترین مهر هاست و احترام به او، احترام به همه هستی. در غزلهای مولانا می خوانیم:

بیا ای مادر عشرت به خانه

که جان را فرش مادر می توان کرد (10)

ویا:

همه جور و جفا و محنت عشق

بر او شیرین چو مهر مادری شد

 بر ترین پدیده در نزد مولانا عشق است که آنهم با مهر مادر سنجیده می شود:

ای عشق پرده در که در زیر چادری

در حسن همچو حوری و در مهر مادری

ویا:

تو مادر مرده را شیون میاموز

که استاد است عشق آموز مارا

 اینها  همه دلیل بزرگواری مادر و زن است که هم در قرآن پاک، هم در حدیث پیمبر و هم در نزد بزرگان گذشته ما و از جمله در سخنان مولوی بزرگوار به گونه متبارزی انعکاس یافته است.

باز در مقالات مولانا چیز هایی هست که بی هیچ تآویلی و تفسیری آنرا می آوریم:

" آورده اند که پیغامبر با صحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل بزنند که امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم.

گفتند: " یا رسول الله به چه مصلحت؟ "

گفت: " شاید که زنان شما را با مردان بیگانه جمع بینید و متآلم شوید و فتنه برخیزد."

یکی از صحابه نشنید. در رفت. زن خود را با بیگانه یافت."

اکنون راه پیغمبر این است که" می باید رنج کشیدن از دفع غیرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صد هزار رنج بی حد چشیدن تا عالم محمدی روی نماید!" راه عیسا: مجاهده خلوت و شهوت ناراندن، راه محمد: جور وغصه های زن و مردم کشیدن... "(11)

پیغمبر ما (ص) واقعاً چقدر بزرگ بود! و ما چقر کوچکیم! می بینیم که اندیشه های شرق و غرب به عینه جای خویش را عوض کرده اند. امروزه شرقیان در جلوگیری و سرکوب غرایض انسانی می اندیشند، و غربیان با وجود تعالیم رهبانیت مسیحی برآنند که باید در ارضای غرایض بشری کوشید. باز مولانا می گوید: " زن چی باشد؟ عالم چی باشد؟ اگر گویی و اگر نگویی او خود همانست و کار خود نخواهد رها کردن بلکه به گفتن اثر نکند و بتر شود. مثلاً نانی را بگیر، زیر بغل کن و از مردم منع میکن و میگو که " البته این را به کس نخواهم دادن؟ که نخواهم نمودن." اگرچه آن بر در ها افتاده است و سگان نمی خورند، از بسیاری نان و ارزانی، اما چون چنین منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و در بند آن نان گردند و در شفاعت و شناعت آیند که " البته خواهیم که آن نان را که منع می کنی و پنهان می کنی، ببینیم." علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تآکید می کنی در نا دادن و نا نمودن. رغبت شان در آن نان از حد بگذرد- که الانسانُ حریصُ علی ما مُنِعَ.

هرچند که زن را امر کنی که "پنهان شو" اورا دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن آن خود عین فساد است. اگر اورا گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و اگر نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور! و اگر بر عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند." (12)

این است پیام مولانا. این است تعالیمی که او در پرتو دین اسلام برای ما می آموزد. نه قواعد و برداشت های دوران او و دوران ما. همروزگاران ما چسپیده اند به این که زن را در حجاب ها بپیچند و در پس پرده ها نگهدارند. این ها خود می دانند و هزار بار هم در طول تاریخ تجربه شده است که هرگونه سخت گیری در این مورد بی نتیجه بوده است. پس از این همه تجربه ها و تعالیم، بهتر نخواهد بود که از این دور تسلسل، خود و جامعه خود را نجات دهیم؟ برای این قشر آزادی بیاوریم. و پیش از همه در تربیت و اصلاح مردان بکوشیم. مولانا از این دست بود. او تحت تآثیر تعالیم اسلامی تن به حقایق تلخ زندگی داده بود.

 

 

 

 

 

        مآخذ و پاورقی ها:

 

(1)  مولاناجلال الدین محمد، مثنوی معنوی، تصحیح و مقدمه قوام الدین خرمشاهی،تهران1378 ص678.

(2)  همانجا، ص800

(3)  "      ، صص605-606

(4)  "    ، ص 351

(5)  "      ، صص112- 13.

(6)  مولانا جلال الدین محمد بلخی، مثنوی، مقدمه و تحلیل و تصحیح و توضیح و فهرست ها از دکتور محمد استعلامی، چاپ ششم، تهران، 1379. ص 454.

(7)  عبدالباقی گولپینارلی، شرح مثنوی، وزارت ارشاد و فرهنگ ایران، چاپ سوم، تهران 1381. ص 381

(8)   شرح انقروی بر مثنوی، ص 939.

(9)  همانجا، ص 939.   

(10) این چند نمونه از غزل مولانا، از مجموعه درج 1 برداشته شده است.

(11) مولانا، مقالات، با ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ هفتم، تهران 1385، ص30.

(12) همانجا، ص 30.

+ نوشته شده در  Mon 5 Nov 2007ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  | 

مولانا و آوارگی در روم

مولانا و آوارگی در روم

ساکایی

برخی از بزرگان کشور ما در آوارگی ها به شهرت رسیده اند و یا این سرزمین به اصطلاح شاهرخ مسکوب "سفله پرور" نتوانسته است گرامی ترین فرزندان خویش را در کنار بگیرد. ما مولانا را در قونیه می یابیم، امیر خسرو را در دهلی ابن سینا را آواره عراق عجم. ناصرخسرو در دره یمگان آواره و متمکن می شود و سید جمال در ترکیه و فقط پس از مرگ آن بزرگان است که ما به نام شان افتخار می کنیم. در زندگی که آنانرا رانده ایم.

در این نبشته روی سخن ما به سوی مولانا و خانواده اوست که رنج آوارگی کشیدند و شاید تحت شرایط بسیار سخت مجبور به ترک وطن خویش شدند. دانشمندان برای سفر خانواده مولانا از بلخ به قونیه دلایل مختلفی را عنوان می کنند که در ذیل از آن تذکر به عمل می آید:

1-     برخی ها می گویند که بلخیان قدر بهاءالدین محمد و خانواده روحانی او را نشناختند و با او از در مخالفت پیش آمدند. در حقیقت بهاء ولد تحت فشار مردم بلخ مجبور به ترک دیار خویش شد. اینکه این دلیل چقدر درست است، در این کوتاه گنجایش بحث بیشتر را ندارد.

2-     بعضی ها، به این عقیده اند که سلطان محمد خوارزم شاه سرناآشتی با بهاء ولد داشت. گفته می شود که هزاران مرد از مریدان بهاوالدین ولد هر روز در پای منبر آن بزرگ می نشستند و از انفاس پاک او سود می جستند و خانقاه او محل آمد و شد هزاران انسان شیفته و علاقمند او بود. سلطان خوارزم به بهاوالدین گفته بود که در یک سرزمین دوپادشاه گنجایش ندارد. و می گویند که بهاء ولد بهمین خاطر بلخ را ترک کرد و راهی غرب شد.

3-     کسانی هم بدین باوراند که تصوف ستیزی فخر رازی و مخالفت او با این طبقه گویا مفت خوار و بیکار اسباب مخالفت میان سلطان خوارزم و بهاء ولد را مساعد کرده است. شکایت از فخر رازی در برخی از موارد در آثار مولوی بیانگر این مدعا می تواند باشد.

4-     یگان نظری هم وجود دارد مبنی بر اینکه بهاوالدین ولد تقرب طوفانی را در خراسان احساس می کرد. شاید بی تدبیری وسوء اراده خوارزم شاه، نارضایتی عمومی جامعه از دست کارداران حکومتی و تقویت روز افزون چنگیز خان، این طوفان را در ذهن بها ولد محقق می ساخت.

بهر صورت از پیش روی طوفان چنگیزخان تنها خانواده مولانا نگریخته بود. هرکه سرش به گردنش می ارزید و هر که پایی داشت فرار را بر قرار ترجیح داد، سیف الدین محمود پدر امیر خسرو نیز یکی دیگر از امیران هزاره بلخ بود که بلخ را به قصد هند ترک کرد.

هر دلیلی که بود سرانجام بلخ خانواده یی را از دست داد که تا قرنهاست این نبود را احساس خواهد کرد. در آنروزها کی می دانست که چی حوادث هولناکی به وقوع می پیوندد و چه گهرهای نابی از کف این مردم می رود.

بهاء ولد با جمعی از مریدان و هوادارانش در شبگیری از سال 610 هجری قمری از بلخ بیرون شد. او هوای زیارت کعبه را در سر داشت. در این هنگام جلال الدین به قولی شش سال و به گمانی بیشتر از آن 10-12 سالی داشت. نخستین شهری که شاید چند روزی سلطان العلما بهاء ولد در آن اطراق کرد، نیشاپور بود. در نیشاپور ملاقات مهم و تاریخی بهاء ولد با شیخ شوریده نیشاپور (عطار) اتفاق افتاد. در این ملاقات جلال الدین کوچک نیز حضور داشت. شیخ عطار از سیمای جلال الدین و وجنات او درک کرد که او به شخصیت بزرگی تبدیل خواهد شد، عطار در حق جلال الدین گفته بود که "باشد که از نفس گرم آتش در سوخته گان عالم زند" و مثنوی اسرار نامه خویش را به او هدیه کرد. کاروان خانواده و مریدان سلطان العلما از راه بغداد به مکه رسید و پس از ادای مراسم حج، متوجه شام و از آنجا عزم دیار روم کرد شاید سلطان العلما در آغاز این سفر از حمایت دربارها چندان دل خوشی نداشت، می خواست در میان مردم و با حمایت مردم زندگی کند. بهمین خاطر در سرزمین روم نخست به ارزنجان و پس از چندی به شهر ملاطیه ماندگار شد، چهارسال در این شهر به سر برد. سپس به لارنده رفت و هفت سال دیگر در آن شهر ماند. عقد ازدواج جلال الدین جوان با دوشیزه یی بنام گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی از مریدان پدرش در همین شهر اتفاق افتاد و بهاوالدین محمد مشهور به سلطان ولد فرزند مولوی حاصل همین ازدواج است.

صیت آوازه بهاء ولد در سرزمین روم پیچید و سلطان علاوالدین کیقباد از او دعوت کرد تا به قونیه بروند. سلطان العلما این دعوت را پذیرفت و تا آخر عمر در قونیه ماند و در آن شهر مجلس وعظ و ارشاد گسترد.

سلطان العلما بهاء ولد در سال 624 که پسرش مولانا جلال الدین محمد 24 سال داشت، داعی اجل را لبیک گفت و مولانا بر مسند پدر نشست.

سفرها و سرگردانی های مولوی در همین جا اختتام نمی یابد. او هفت سال دیگر در طلب علم به شام و سوریه و حلب و دمشق سفر کرد تا علوم متداول دوران خویش را فراگیرد.

سرگردانی های مولوی بازهم با این سفرها خاتمه نمی یابد. او دوبار دیگر در جستجوی شمس شام و سوریه را زیرو زبر کرد و اما نشانی از آن دلداده خویش نیافت و به قونیه برگشت و این بار سفر طولانی و دایمی خویش را در سال 672 به جهان باقی انجام داد.

///////////

 

 

+ نوشته شده در  Mon 27 Aug 2007ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط طغیان ساکایی  |